|
یه مشت آدم علاف اومدیم خوش گذرونی! پایه هستی؟...... |
|
|
هر فرمانده و معاونش فقط يه دوست دختر داشت .. ( و از اونجايي که تعداد دخترا خيلي بيشتر از پسرهاس سر خيلي از دخترا بي کلاه ميموند
2. هر فرمانده و معاونش يک هفته اول دوستي به خواستگاري ميرفت پس در اين صورت دوران خوش دوستي و استرس قرار و تلفن از بين ميرفت ! 3. فشار بر روي دختران براي قبول شدن در دانشگاه بيشتر ميشد ... کار به گيس و گيس کشي کشيده ميشد ! 4. بوي ترشي کشور رو بر ميداشت لذا براي شهرداري مشکلاتي زيادي به وجود ميومد !! 5. ازدواج براي دختران تبديل به آرزو و رويای شبانه ميشد (البته الانم هستا) !! 6. براي گرفتن گل از دست عروس خين و خين ريزي راه ميافتاد ! 7. مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر ميشد !! 8. شوهر مثل قند و شکر کوپني ميشد وبراي گرفتن اون صفهاي طولاني بوجود ميومد ! پس نتيجه ميگيريم که اگه فرمانده و معاونش همين طوري بي جنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشري !
به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمائید: پس از انجام کارهای اطلاعاتی و فنی مشخص گردید که چه کسی مواد مخدر (لواشک) بین سربازه ها پخش می کند
har kas axe mavade mokhadere kashf shode ro mikhad(lavashak) behem pm bede
اونم تنهایی (نکته فوق کنکوری)
+چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:31
نویسنده بازی آرزوها
|
تـولـد تـولـــد یـــوووهووو بازم تولد
بی احساس نباشید دیگه با آهنگ بخونید و برقصید دیگه!!!
تولد مازیار جونه آخــــه
مازیار متاسفم که می بینم یک سال دیگه هم پیر شدی و ... خب همین دیگه
ان شالله سال دیگه عروسیتو تبریک می گم ( شایدم کمتر از یه سال دیگه!! ان شاءالله هرچند سالی که دوست داری زنده باشی صدسال.. دویست... سیصد... بیشتر دیگه خیلی می شه دیگه...
راستی مازیار تولدتم کیک نداشت! اینو همیشه یادم می مونه..... امیدوارم بهترین کادو ها رو بگیری و همشو با ماها تقسیم کنی ( البته الان کادو ها رو گرفتی دیگه چون تولدت به تاریخ ایران دیروز بود)
راستی ببخشید که این تبریک رو دیر می نویسم.. دیگه دلیلی نداشت دیگه ببخشید فقط
+یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 2:9
نویسنده غزلی
|
صبحگاه: فرمانده: فرمانده: از جلوی چشام دور شید
.......و این ماجرا ادامه دارد.............................. (فرمانده از دست اینا دیوانه شده)
+جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:16
نویسنده بازی آرزوها
|
پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .
شما ها جدی نگیرین
............. تا اینجا بسه ......
با تشکر از فراوان از sorina show
+سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:15
نویسنده بازی آرزوها
|
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است براي دخترت شوهري سراغ دارم بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم! پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است! مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
نتيجه اخلاقی : هرکس به ضمّ خویش یار شاعر شود پ.ن. شاعر نه، این بار نویسنده !
+یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 4:13
نویسنده غزلی
|
+پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:14
نویسنده مازیار
|
اگر داوطلبي درکنکور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است. بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود. پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است. اين خود 15 روز است. پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد. پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است . 11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روزتولد شماست. چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!! نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
+یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:37
نویسنده بازی آرزوها
|
در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .
+سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:37
نویسنده بازی آرزوها
|
دکی نیکا:
توی ماهيتابه روغن ميريزن بازی آرزوها: توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
دنبال كبريت ميگردن
دنبال نمكدون ميگردن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
بازی آرزوها بسه دیگه از خواب بیدار شو
+دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:31
نویسنده بازی آرزوها
|
روزی دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند کمی دورتر از آنها نیز پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود . دختر رو به پسر کرد و گفت : آخی !ببین این پیرمرد و پیرزن چه عاشقانه کنار هم نشسته اند ! آن پیرمرد را ببین که چگونه عاشقانه سرش را روی شانه های آن پیرزن گذاشته . فکر می کنم پیرزن در حال تعریف یک قصه عاشقانه برای پیرمرد است و پیرمرد نیز چه زیبا گوش می دهد!سپس رو به پسر کرد و گفت : فکر می کنی زندگی ما نیز مانند این دو آنقدر پایدار بماند و اگر ماند مانند آنها اینچنین با عشق همراه باشد که 40-30سال بعد هم اگه من و تو آمدیم به پارک تو سرت را روی شانه های من بگذاری و من برایت از عشقی که داریم بگویم ؟ پسر با تحکم گفت : ها که هست ! حتما حتما !من مطمئنم که ما از آن دو نفر هم بیشتر عاشق هم بمانیم !
در آنطرف پارک پیرمرد همچنان مشغول چرت زدن بود و سرش نیز روی شانه های پیر زن افتاده بود! پیر زن با عصبانیت گفت : این کلت رو از روی شونم بردار لندهور ! کم فس فس می کنی کله گندت رو هم انداختی روی شونه های من ! پاشو از اون پسر یاد بگیر که چطور دست در گردن اون دختر انداخته و بهش محبت میکنه ولی من بدبخت یک عمر تحملت کردم و تو تمام زندگیم با تو جز همین خرناس کردن و ....چیزی ازت ندیدیم !دِ پاشو به جای خر خر کردن ! پیرمرد کمی خودش را خاروند و چشمانش را نیمه باز کرد و گفت : ها چی می گی؟ یادت رفته اون موقعا چطوری هزار تا خطر می کردم و خر بابام رو کش می رفتم میومدم سوارت می کردم می بردمت تو مزرعه و باغ! پیرزن گفت : تو اون موقع هم به فکر خودت بودی و منو می بردی برای کیف خودت ! حالا اگه مردی مثل اونا رفتار کن و دستت رو بنداز گردن من ! پیرمرد سرش رو روی شونه زن جابجا کرد و گفت : برو بابا بزار بخوابیم ! تو هم چه گیری دادی که من دستم رو بندازم گردنت ! دیگه الان نه دست من دسته نه گردن تو گردن !
+یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:28
نویسنده مازیار
|
از آنجایی که در سایهی ارتقای
فرهنگی و علمی دانشگاهها در چند دههی اخیر معانی برخی از اصطلاحات
قدیمی تغییر کرده و همچنین اصطلاحات جدیدی هم در حوزهی دانشگاه (با حوزه و دانشگاه اشتباه نشود
که اشتباه بزرگیست!) به وجود آمده؛ فرهنگ اصطلاحات دانشگاهی نوینی نوشتهام که امید
است به درد دانشجویان و به ویژه دانشجویان تازه وارد بخورد. در زیر معانی واقعی و کاربردی برخی اصطلاحات
دانشگاهی جدید را میخوانید: دانشجوی سال دومی: دانشجویی که فکر نمیکند با تحصیلات دانشگاهی بتواند آیندهی بهتری برای خودش بسازد. دانشجوی سال سومی: دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست آیندهی بهتری برای خودش بسازد. دانشجوی سال چهارمی: دانشجویی که دیگر نه فکر میکند، نه به چیزی اطمینان دارد و نه آیندهی برای خود متصور است. مشروط: دانشجویی که به خاطر علاقهی زیادش به درس خواندن، مورد حسادت قرار گرفته و از این رو دانشگاه او را ملزم کرده است که در ترم بعدی بیش از حد معینی واحد انتخاب نکند تا به بقیه هم برسد! کلمه مشروط از «مشروطه» میآید که عدهای معتقدند باعث رونق گرفتن دانشگاه در ایران شد. عدهی دیگری هم معتقدند که رونق گرفتن کار مشروطها باعث اضمحلال مشروطه شد. تقلب: دانش دوپینگی سهمیه: دوپینگ قانونی. گوسپند: نوعی جانور که جز نوشتن جزوه، حفظ جزوه و پاس کردن درس از روی جزوه هیچ کار دیگری در دانشگاه نمیکند. چنین موجوداتی در دانشگاههای مشهور بیشتر دیده میشوند و فرق آنها با سایر گوسپندان در این است که نه کلهی این گوسپندان قابل استفاده است و نه پاچهی خوشمزهای دارند. جزوه: دستنوشتههایی که گمان میشود عصارهی یک کتاب است. اما در واقع تفالهی بخشی از آن است. دستگاه تفالهگیری «استاد» نامیده میشود. استاد حل تمرین: دانشجوی ترم بالاتری که در ازای گرفتن شندرغاز پول و شنیدن لفظ «استاد» چنان از خودبیخود میشود که تن به خورد گچ تخته و مسخره شدن توسط سی چهل تا دختر و پسر میدهد. خرخوان: نوعی خر که توانایی مطالعهی مداوم به مدت 72 ساعت را دارد. نطفهی این موجودات در دورهی دبیرستان بسته میشود و در کلاسهای کنکور به بلوغ میرسند. این موجودات اغلب در کافه تریاهای دانشکدهها استحاله میشوند. تریا: محلی برای فرار از غذای سلف که در این حالت مصداق بارز از چاله به چاه افتادن است. اما صرفنظر از ارزش غذایی آن، از لحاظ فرهنگی اهمیت زیادی دارد. به خصوص برای پژوهندگان زبان کوچه و بازار و کاشفان جدیدترین فحشها و اصطلاحات جنسی. گرد: جسمی که طول و عرض و ارتفاع آن از مرکزش به یک فاصله است. چنین دخترهایی معمولا در حدود 165 سانتیمتر قد و به میزان سه چهارم پی آر 3 حجم دارند که ناشی از سالها در خانه نشستن و دست به سیاه و سفید نزدن و تست زدن است. سه عاقبت دردناک در انتظار آنهاست: ازدواج، انفجار و ورود به دانشگاه که گزینهی آخری و متعاقب آن استفاده از غذای سلف، دردآورترین آنهاست. سلف (غذاخوری): فعالترین آزمایشگاه و واحد تولیدی هر دانشگاه که توانایی تبدیل موجودات گوناگون به غذا را دارد. یکی از رایجترین تواناییها که شرط لازم اولیه برای سلف نامیده شدن یک مکان محسوب میشود، توانایی بازیافت چمنهای محوطه به شکل قرمهسبزی است. گوریل: گونهای از دانشجویان پسر با موهای ژولیده و لباسهای بدفرم که از بوی سیر دهان و عرق لباسهایشان نمی توان کمتر از سه متر به آنها نزدیک شد. این جانوران معمولا پس از فارغالتحصیلی بهجای اعزام به قلب جنگلهای آمازون در پشت میزهای مدیریت و ریاست جای میگیرند. شاسکول: دانشجویی (عمدتا دختر) که بعد از 20 بار جزوه دادن به یکی از دانشجویان جنس مخالف هنوز فکر میکند خط خوبش باعث محبوبیتاش است. پلشت: دانشجویی که حاضر است کیسه فریزر دور بشقابش بکشد و با قاشق یک بار مصرف غذا بخورد تا مجبور نباشد روزی یکبار ظرفهایش را بشوید. تقریبا اکثر دخترهای ساکن در خوابگاه های دانشکده های علوم و مهندسی. بتونهکاری: فریضهی واجبی که بیشتر دختران دانشجو صبحها قبل از حرکت به سمت دانشگاه بر روی صورت خود انجام میدهند تا دیدارشان قابل تحمل شود. معمولا هم نمیشود. جلبک: نوعی دانشجو با آیکیوی حیرتبرانگیز و توانایی جزوه نوشتن حتی از روی سرفههای استاد. تراکم زیستی این جانداران در دانشکدههای علوم انسانی بیشتر است. دکتر: لفظی که تا پیش از دوران وزارت کشور دکتر کردان یک پیشوند لذتبخش بود و پس از آن فحشی زشت محسوب میشود. با این حال، به دلایل روانی ناشناختهای تمام دانشجویان رشتههای پزشکی و دامپزشکی همچنان علاقهی وافری دارند که از ترم اول تحصیل دیگران آنها را با لفظ خطاب کنند. کافور: مادهی اصلی تشکیل دهندهی غذاهای سلف پسران که گویا از قدیم با عارضهی «زنگزدگی» در ارتباط بوده است چرا که شاعر فرموده: برعکس نهند نام زنگی کافور! بورسیه: همزمانی کار و تحصیل که ماحصل آن تلفیق درسنخوانی و اززیرکاردررویی است. پروژه: کار عملی که دانشجوها با هم انجام میدهند. بعضیها هم روی هم! تحقیق: تالیف یا ترجمهی بخشی از
کتابی که استاد در نظر دارد بعدا به نام خودش چاپ کند در ازای گرفتن مقدار ناچیزی
نمرده. پایاننامه: تایپ یا کپی-پیست کردن مقداری متن پراکنده در کتابها و پایاننامههای قدیمیتر در یک فایل و پرینت گرفتن از آنها و صحافی کردن مجموعه. خوشبختانه با پیشرفت علم و تکنولوژی، تمام این فرآیندها با صرف هزینهی معقولی به طور کاملا خودکار و بدون دخالت دست و ذهن انجام میگیرد.
جابجایی (دانشجویی): تفاوت علمی دانشگاهها به زبان پول. ارث پدری (طلب بابا): طلبی که بعضی از دانشجویان ارزشی از دیگران دارند و معمولا به صورت گزارههایی همچون «چرا این لباس رو پوشیدی؟»، «چرا موهات دیده میشه؟»، «دیگه این موسیقی رو نشنوم ها»، «دیگه نبینم با هم کِروکِر میکنین»... بروز میکند. خوابگاه متاهلی: جایی برای استراحت، مطالعه، تماشای تلویزیون، درس خواندن و باقی کارها. به خصوص باقی کارها. کارتنخواب: دانشجوی بیخوابگاه که معمولا پس از سر و سامان گرفتن و هم اتاق شدن با چند دانشجوی شهرستانی، حسرت کارتنخوابی و دربدری را خواهد کشید. جوات: دانشجویی که طبق آخرین مدهای 10 سال قبل لباس می پوشد و با آخرین مدهای 20 سال قبل زندگی می کند و مثل 30 سال قبل فکر می کند. جواتها معمولا آینده مثبتی در مشاغل دولتی دارند. افزایش سنوات: حاصل ز گهواره تا گور دانش جوییدن. سیاسیکاری: اصطلاحی برای توصیف فعالیتهای سیاسی دانشجویی وقتی که مطابق سلیقهی «آنها» نیست. آنهایی که همیشه تاکید میکنند که دانشجو باید سیاسی باشد و در امور کشورش دخالت داشته باشد. پاچهخواری: یکی از راههای گرفتن نمره از اساتید به طور شرافتمندانه. البته شرافتمندانه در قیاس با سایر راهها! انتظامات: شحنهی دانشگاه و مسئول برقراری نظم حتی به قیمت بینظمی. ستاد کارآفرینی برای اقوام و خویشان فاقد تحصیلات دانشگاهی و بعضا دبیرستانی مسئولان دانشگاه. کفش پاشنه بلند (تق تقی): ابزار تولید آژیر ورود و یا نزدیک شدن دختر دانشجویی که دانشگاه را با مجلس عروسی اشتباه گرفته است. سنگپای قزوین: مهمترین عامل برای اخذ دکترای افتخاری از آکسفود بدون داشتن لیسانس. کاردانی پیوسته: پیوند دانشگاه با دبیرستان به کف با کفایت دانشجویانی که در حد دوره راهنمایی معلومات دارند و رفتارشان مثل دبیرستانیهاست. خر زدن: تنها نوع حیوانآزاری که انسانها روی خودشان هم انجام میدهند. خر زدن در شبهای امتحان به پیک خود میرسد. بحر تعمق: حالتی که به دانشجویان پس در حال مطالعهی دقیق روزنامه روشنفکری خبر ورزشی دست میدهد. روح: عضوی از استاد که در جلسهی امتحان و پس از دیدن برگهی سوالاتی که ربط چندانی به درسها ندارد، از آن به وفور یاد می شود. ادامهی عملیان بر روی برگه دنبال میشود. صلاحیت داشتن: با مسئول یکی از نهادهای مستقر در دانشگاه سلام و علیک داشتن. پول: عامل بدبختیهای بزرگی مثل ازدواج و تحصیل در دانشگاه آزاد. هیز: دانشجو یا مامور انتظامات یا کارمند یا حتی استاد عزیزی که وظیفهی زبانش را به چشمش محول کرده است! اسکن استخوان: طرز نگاه کردن افراد فوقالذکر که معمولا از پاشنهی کفش همکلاسیها شروع شده و به نوک مقنعهی آنها منتهی میشود.
تئوریسین: آدمی با تحصیلات نیمبند دانشگاهی و توانایی فوقالعاده در آسمان به ریسمان بافتنهای فلسفی و سیاسی که وظیفهی آمادهسازی دانشجویان برای «روز مبادا» را دارد. وجود تعدادی دانشجوی خودی و بچه مثبت که با دهان باز به حرفهای استاد گوش بدهند و به خصوص دختران دانشجویی که از تمام صحبتهای او نتبرداری کنند - به ویژه در هنگام زوم کردن دوربین- لازم و ضروری است. تئوریسینها معمولا تهلهجهی مشهدی دارند. ازدواج دانشجویی: اشتباه صنفی. کتابخانه: جایی برای حرف زدن، رد و بدل کردن جزوات و فایلهای بلوتوثی، اسم ام اس فرستادن و بعضا رونویس تکالیف و تمرینها. منشی گروه: همه کاره ی گروه. دست کم خودش که اینطور فکر میکند. حذف ترم: خودکشی آبرومندانه از ترس مرگی مفتضحانه
+شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:42
نویسنده دکی نیکا
|
دخترها نميتوانند
1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند! 2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپتر، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند! 3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند! 4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند! 5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند! 6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خاليبندي لايه اوزون رو جر ندهند! 7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن! 8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!
+شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:0
نویسنده بازی آرزوها
|
دکی نیکا از اول هم بيشتر از من شانس داشت. با اينكه 36 كيلو اضافه وزن داشت و همچين قيافه اي هم نداشت و حتي ديپلم هم نداشت زودتر از من شوهر كرد. آن هم با يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله كه كلي هم خر پول بود. ولي من بيچاره كه هم خوشگل بودم و هم خوش هيكل و تازه هم فوق ليسانس داشتم، پنج سال بعد از آن مجبور شدم از آنجايي كه نكند بتُرشم با يك بقال كچل خپل 38 ساله ازدواج كنم. من با غم و غصه هر روز پيرتر شدم و او با ليپوساكشن و عمل زيبايي و كلي آرايش و از اين جور حرف ها هر روز جوانتر. به خاطر همين هم شد كه شوهرم را با 13 ضربه چاقو كشتم. نتايج اخلاقي داستان: - ثروت بهتر از علم است. بر گرفته از خاطرات یکی از سه تفنگدار تریکودینایی یواشکی خودم دفتر چه خاطراتشو خوندم
+سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:27
نویسنده بازی آرزوها
|
-زن با مرد ازدواج می كند به این امید كه او تغییر كند، اما تغییر نمی كند. مرد با زن ازدواج می كند به این امید كه او تغییر نكند، اما تغییرمی كند.
2-مرد موفق مردی است كه بتواند پولی بیشتر از آنچه كه زنش خرج می كند، به دست بیاورد. زن موفق زنی است كه بتواند چنین مردی را به دست بیاورد! 3-سیگار میكشی؟ نه! مشروب میخوری؟ نه! قماربازی میكنی؟ نه! سینما میری؟ نه! رفیق بازی میكنی؟ نه! پس وقت بیكاری رو چه جوری میگذرونی؟ دروغ میگم! 4-اولی گفت: من آدم خودساخته ای هستم. دومی گفت: ولی به نظر میآد پدر و مادر داشته باشی! 5-دخترها دو دسته اند: یا خوشگلند یا درس خون! 6-می دونین چه موقع یه وكیل دروغ می گه؟ وقتی كه دهنشو باز می كنه! 7-دو راه برای خانم مهندس شدن هست: اینقدر درس بخونی تا خانم مهندس شی... یا اینكه یه شوهر مهندس پیدا کنی! 8-گل گلدون من شکسته در باد... شایدم کار پسر همسایه باشه...! 9-دوست داشتن مثل پاک کن سر مداد نوکیه! یا اینقدر دلت نمیاد ازش استفاده کنی تا گم میشه یا اینقدر گازش میگیری تا هیچی ازش نمیمونه!
+دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:19
نویسنده مازیار
|
کودکی به مادرش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده! نامه شماره یک سلام خدای عزیز اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستار تو بابی - بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی - اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. نامه شماره سه سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی - بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت(دزدید) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. نامه شماره چهار سلام خدا مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. ![]() بابی شما ها از این کارا نکنیدا |
|